بدون عنوان
حالت خوبه وروجکم؟
بزرگتر شدی نفس مامان؟
ببخشید که چند روز نیومدم واست بنویسم عزیزم.
امشب بابایی نیستش رفته شیراز.
. متاسفانه صبح بهمون خبر دادن که مادربزرگ بابا فوت شدن
. خیلی وقت بود که مریض شده بودن ولی فکرشو هم نمی کردیم که به این زودی این اتفاق بیافته.
من واسه اولین بار امروز اشکای باباجونت رو دیدم و واقعا واسم سخت بود
. از ته دلم آرزو می کنم که دیگه هیچ وقت چشمای ناز باباییتو گریون نبینم
.
الآنم بابایی همراه بابابزرگت و دوتا خاله جونات توی راه شیرازن و من از نگرانی خوابم نمی بره
. مامان جونتم اینجا پیش من موندن تا مراقب من و شما باشن
.
شما هم امشب داری کلی ورجه وورجه می کنی
الهی فدات شم نمی دونم دلت واسه صدای بابای مهربونت تنگ شده
یا اینکه می خوای به مامان بگی من پیشتم؟![]()
کلی دلم واسه بابایی تنگ شده پرهام جونم
.
راستی مامانی بار آخری که رفتم دکنر فشارم بالا رفته بود و 14 روی 9 بود و در عرض یک هفته 3 کیلو وزنم اضافه شده بود. بعدشم خانم دکتر واسم ازمایش پروتئین و خون نوشت که ببینه مسمومیت حاملگی دارم یا نه
.
امروز جواب آزمایشمو گرفتم ولی هنوز نشون دکتر ندادم.
پسرگلم فقط 4 هفته مونده تورو خدا عجله نکنیا سر وقت بیا باشه؟
وقتی رفتم دکتر میام به عشقم می گم که چی شده عزیزم.
من و بابایی همیشه عاشقتیم پسر نازم
مواظب خودت باش خوشگلم


بدون عنوان 
