پرهامپرهام، تا این لحظه 6 سال و 4 ماه و 4 روز سن دارد

نفس مامان و بابا

دومین یلدای سه نفره ما

معاشران گره از زلف یار باز کنید شبى خوش است بدین قصه اش دراز کنید   عشقم امسال بهترین یلدایی بود که با هم داشتیم حتی بهتر از پارسال. چون عاقل تر شده بودی و میفهمیدی یه خبرایی هست. شب یلدا کلی شیطونی کردی و نذاشتی حتی یه دونه عکس درست و حسابی ازت بگیریم .   ...
1 دی 1392

دومین مسافرت شمال پرهام

پسرم 27 شهریور برای بار دوم رفتی شمال. خیلی دوست داشتم ببینم این دفعه که بزرگتر و عاقلتر  شدی چیکار میکنی وقتی بری کنار دریا. تا رسیدیم رامسر ساعت حدودا 6 بعد ازظهر بود اول رفتیم یه ویلا رزرو کردیم و بعد بدون اینکه وسایلا رو از ماشین در بیاریم رفتیم کنار دریا. انقدر اونجا ذوق میکردی که بری تو اب. وقتی می خواستی بری توی اب دست منو می گرفتی و باهم میرفتیم تو دریا. توی مسافرت خیلی پسر خوبی بودی و برخلاف تصورم اصلا شیطونی نکردی . خیلی مسافرت خوبی بود و به من و بابایی واقعا خوش گذشت مطمئنم تو هم دوست داشتی. اینم چند تا عکس از مسافرتمون:         ...
20 مهر 1392

شیرین عسلم

پرهامم این روزها خیلی کارای بانمک انجام میدی و بعضی از کلمه ها رو به زبون خودت میگی مثلا: اتااااد=افتاد رف=رفت قل قل قلللل= صدای خروس(خخخخخخخخخ) مامان ببو=بابا تااات=ساعت تاب=تاب لامپ ای چیه= این چیه میو= صدای پیشی و یه سری کلمه های دیگه و اعضای بدنت رو هم بلدی. جای اکثر وسایلا رو تو خونه بلدی و تا بهت میگم برو فلان وسیله رو بیار میدوی ومیاریش به جارو برقی خیییلی علاقه داری. تا میخوام جارو بکشم میای ازم میگیری و سعی میکنی مدل من جارو بکشی. وقتی از خواب بیدار میشی پتو و بالشتت رو میدم بهت میبری میذاری سر جاش وقتی پوشکتو عوض میکنم پوشکتو میگیری و میبری میندازی تو سطل زباله. اگر خودم ببرمش خونرو رو سرم خراب می...
20 شهريور 1392

تولد عشقم

یک سال از بهترین سال های عمرم گذشت. سالی که پر از تجربه های شیرین و تکرار نشدنی بود. پسر نازم تولدت مبارک. برای هزارمین بار خدا رو شکر میکنم که من و بابایی رو لایق دونست و تو رو بهمون هدیه داد. از ته قلبم آرزو میکنم همیشه خوشبخت و شاد باشی و سلامت. پسرم به خاطر اینکه ما تهران تنها زندگی می کنیم قرار بود امسال تولد نگیریم و فقط کیک بخریم و بریم اتلیه و بعدشم بریم رستوران. اما دوهفته قبل تولد یه دفعه تصمیممون عوض شد و بابایی گفت میریم یزد (پیش مامان جون و باباجون بابایی) تولد میگیریم . با مامان جون اینا هماهنگ کردیم و اونا هم کلی خوشحال شدن و همه چی رو تدارک دیدن. تولدت رو عید فطر گرفتیم و همه چی خوب برگزار شد و واقعا باید از مامان ...
25 مرداد 1392

میلادت مبارک

امروز خورشید درخشان‌تر است و آسمان آبی‌تر نسیم زندگی را به پرواز می‌کشد و پرنده آواز جدید می‌سراید امروز بهاری دیگر است در روز تولد مهربان‌ترین در میلاد کسی که چشمانم با حضورش بارانی است امروز را شادتر خواهم بود و دلم را به میهمانی آسمان خواهم برد جشنی برای میلادت بر پا خواهم کرد تمامی گلها و سبزه‌ها در میهمانی ما خواهند سرود ای مهربان‌ترین روزهای زندگی هر روز گوارا باد میلادت مبارک ...
19 مرداد 1392

بدون عنوان

امروز داشتم عکسهایت را نگاه می کردم . باورم نمی شود چقدر بزرگ شده ای . چه زود گذشت روزهایی که بهترین روزهای زندگیم بود و من آنگونه که باید قدرش را ندانستم. نباید فراموش کنم هیچ کدام این لحظه هارا . حتی عطر تنت هم باید خوب ملکه ذهنم شود . دیگر تکرار نخواهند شد و یقین دارم روزی دلم برای این روزهایت تنگ می شود و اشک میریزم. از فردا بیشتر و بهتر تماشایت می کنم. دوستت دارم     ...
28 خرداد 1392

بدون عنوان

پسر نازم این روزها شیطون تر از قبل شدی و کلی کارای جدید می کنی. اول از همه اینکه کاملا یاد گرفتی راه بری. اولین قدمی که برداشتی نه ماه و سه روزت بود که می خواستی بری بغل بابایی. دوم اینکه دست زدن رو بلد شدی و تا بهت بگیم دست بزن شروع میکنی دستای کوچولووت رو بهم میزنی. سومیش هم اینه که وقتی اسباب بازیاتو زیر پتو قائم می کنم سریع پیداش می کنی. اسم خیلی از وسیله ها رو هم یادگرفتی و تا اسمشون رو میارم بهشون اشاره میکنی( ببعی.پیشی.لامپ.تلوزیون.توپ.ماشین و.....) آفرییییییییییین به پسر باهوش و زبر و زرنگ خودم. اینم چندتا عکس از نه ماهگیت عزیزم  ...
12 خرداد 1392